تبلیغات
سیاه پوش - پادشاهی تنها + به مناسبت هفته دفاع مقدس
 
سیاه پوش
کیمیایی‌ست عجب تعزیه داری حسین، که نباید ز کسی منت اکسیر کشید ...‏
درباره وبلاگ


و چه زیبا است آن پرچم سیاهی كه بالای گنبد تو به اهتزاز در آمده است و چه شیرین است آن لحظه ای كه برای مصیبت تو پیراهن سیاه برتن می كنم و شال سیاه عزایت را بر گردن می اندازم.
آری، من یك سیاه پوشم......
ابد والله ما ننسی حسینا ...

مدیر وبلاگ : محمد
نویسندگان

اپیزود اول:

تا چشم كار می كرد از رحم و مروت خبری نبود. آفتاب، داغ و سوزان بود. انگار كه قسم خورده بود آن روز از بقیه روزها سوزانتر باشد.

 پادشاه زبانش خشك شده بود. انگار كه چوب خشكی در دهانش باشد. زبان به قدری خشك شده بود كه از شدت برخورد به دندان های پادشاه خون آلود شده بود. از پادشاه خون زیادی رفته بود...محاسنش خاك آلوده بود...بعضی ها گفته اند از شدت تشنگی زمین و زمان را تیره و تار می دید و عجیب تر اینكه پسرش از او آب طلب می كرد كه  "یا ابة العطش قد قتلنی" .

 با این حال، پادشاه در لحظات آخر، شاید آن لحظه كه زخم از ستاره بر تنش افزون بود و ساعتها از بدنش خون رفته بود رو به آسمان دعا كرد كه : "الهی، شیعتی و محبی..." آورد 



 اپیزود دوم:

بیشتر از هزار سال از تشنگی پادشاه می گذرد.تقویم بهمن سال 61 هجری شمسی را نشان می دهد. به این سرزمین فكه می گویند.فكه خاكش رمل است.راستی گفتی رمل... انگار این واژه را یك جا شنیده ام، آری،اشتباه نمی كنم ... پسر پادشاه موقعی كه میخواست به پادشاه سلام كند میگفت:"السلام علی المرمل بالدما".




بچه ها در كانال گیر كرده اند.ابراهیم به پادشاه اقتدا میكند و مثل یك مرد واقعی پنج روز به تنهایی كانال را می چرخاند.مجروحین را جمع آوری می كند،شهدا را جابجا می كند،یك سمت آر پی جی می زند یك سمت با تیربار شلیك می كند، یك طرف آذوقه و آب پخش می كند....


 

بعدها شهیدی را پیدا كردند كه در دفترچه خاطراتش اینگونه نوشته بود:" امروز روز پنجم است كه در محاصره هستیم، آب را جیره بندی كرده ایم، نان راجیره بندی كرده ایم، عطـــش همه را هلاك كرده، همه را جز شهدا كه حالا كنار هم در كانال خوابیده اند. دیگر شهدا تشنه نیستند.فدای لب تشنه ات پسر فاطمه"


کانال کمیل

اپیزود سوم:

نزدیك به 20 سال از والفجر مقدماتی می گذرد .... مجید و علی كه دوستانشان را در كمیل و حنظله جا گذاشته اند، طاقت خانه نشینی ندارند.... میروند تا به دوستانشان بپیوندند.


 اپیزود چهارم:

روزهای آغازین پاییز یك هزار و سیصد و هشتاد و نه هجری خورشیدی است و ما خوابیم. به نظرتان ممكن است یك روز ما هم به علی و مجید و ابراهیم بپیوندیم ؟

 

----------------

پ ن 1: دلم میخواهد دوباره كربلا باشم،در خیابان كنار حرم پشت به تل زینبیه كنم و روبروی حرم بایستم و جمله ای كه مقابلم هست را بخوانم : "السلام علیك یا اخاالحوراء".

پ ن 2: تا به امروز، یك بار قسمتم شده كه كانال كمیل و حنظله را از نزدیك ببینم، خدا كند باز هم روزیم شود...

 پ ن 3: هیچ چیز دنیا ارزش دل بستن ندارد ، سلام خدا بر پدر پادشاه كه می فرمود دنیا را سه طلاقه كرده ام.

پ ن 4: پادشاه هر دو عالم ....



نوع مطلب : دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی