تبلیغات
سیاه پوش - بال ملخی تقدیم به سلیمان + بخش دوم
 
سیاه پوش
کیمیایی‌ست عجب تعزیه داری حسین، که نباید ز کسی منت اکسیر کشید ...‏
درباره وبلاگ


و چه زیبا است آن پرچم سیاهی كه بالای گنبد تو به اهتزاز در آمده است و چه شیرین است آن لحظه ای كه برای مصیبت تو پیراهن سیاه برتن می كنم و شال سیاه عزایت را بر گردن می اندازم.
آری، من یك سیاه پوشم......
ابد والله ما ننسی حسینا ...

مدیر وبلاگ : محمد
نویسندگان

نقش دل ما نام دل آرای رقیه ست

مستی عشاق ز صهبای رقیه است

در بخش دوم متن، میخواهم در مورد مصیبت جانسوزی كه بر نازدانه سیدالشهدا، وارد گشت صحبت كنم.ابتدا بخش اول را مطالعه بفرمایید.

2- به اعتقاد حقیر مقام این نازدانه به حدی است كه جا دارد علما و آنانی كه به اذن اهل بیت، فقیه در فقه اكبر (كه همان شناخت و معرفت آل الله است) شده اند، در مورد وجود مباركش و مقام معنوی و ثمرات و بركاتش كتاب ها بنویسند و دریاهایی از نور را افاضه كنند.

این كاری است كه بزرگان شایسته انجام آنند و همه آن به مطالعه و امثال اینها نیست، بلكه قسمت اعظم آن علمی است كه با تقوی و التماس و توسل و عنایت خاص الخاص آل الله به دست می آید و نصیب دلسوختگان سیدالشهدا می شود و فقط بزرگمردانی چون شیخ جعفر شوشتری (ره) و امثال او لایق چنین مقامی هستند.

به هر حال  در حد فهم خودم، تا حدی جواب این سوال برایم باز شد.آنجا كه قسمتی از مقتل نفس المهموم شیخ عباس قمی (ره) را مطالعه می كردم.عینا متن ایشان را مینویسم.به قسمت هایی كه بر روی آنها تاكید كرده ام، بیشتر دقت كنید تا دریابیم كه چرا این بانو را، ام البكاء می نامند.
در ایام شهادت این بانو، به این مساله فكر میكردم كه چرا ایشان را، ام البكاء می نامیم. لقب، لقب عجیبی است و برای یك طفل سه ساله معمولی ممكن نیست.ولی برای بانویی از جنس نور كه فقط جلوه دنیایی اش سه سال (یا بنا بر نقل های دیگر كمی بزرگتر) است و جلوه نورانی اش من الازل الی الابد است،این موضوع هرگز عجیب نیست.

" «كامل بهایی» از كتاب «حاویه» نقل كرده كه اهل بیت نبوت(ع) شهادت پدران را از كودكان نهان می‌داشتند و به آن‌ها می‌گفتند: پدر شما سفر كرده تا یزید آن‌ها را به خانه خود طلبید و دختر چهار ساله حسین(ع) شبی از خواب برخاست و گفت: پدرم به كجا رفت، اكنون او را در خواب دیدم كه نگران و پریشان بود.

زنان از شنیدن این سخن گریان شدند و كودكان دیگر هم به گریه افتادند و شیون بلند شد، یزید از خواب بیدار شد و گفت: چه خبر است، از واقعه تحقیق كردند و به او خبر دادند، آن لعین دستور داد سر پدر را برای او ببرند، سر را آوردند و در دامنش گذاشتند، گفت: این چیست، گفتند: سر پدر تو است. آن كودك هراسان شد و صیحه كشید و بیمار شد و در دمشق وفات كرد.

این خبر در بعضی مؤلفات چنین نقل شده كه دستمال دیبقی روی سر انداختند و آن طبق را جلوی آن كودك نهادند، پرده از آن برگرفت و گفت: این سر كیست، گفتند: سر پدرت، آن را از میان طشت برداشت و به سینه گرفت و می‌گفت: «پدرجان! چه كسی تو را به خونت خضاب كرده است، چه كسی رگ‌های گردنت را بریده، چه كسی مرا به این كودكی یتیم كرده، پدرجان! بعد از تو به چه كسی امیدوار باشیم، پدرجان! چه كسی یتیم را نگهداری كند تا بزرگ شود و از این سخنان با او گفت تا آن كه لب به لب او نهاد و سخت گریست تا از هوش رفت و چون او را جنبش دادند، روحش پرواز كرده بود، اهل بیت از ماجرای او آ‌واز به گریه برداشتند و عزا را با اهل دمشق از سر گرفتند و در آن روز هر مرد و زنی گریست.

در آن كتاب است كه یزید دستور داد سر حسین(ع) و سرهای دیگر را كه از اهل بیت و اصحابش بود بر دروازه‌های شهر به دار زدند و سر حسین(ع) تا چهل روز بر مناره مسجد جامع دمشق آویخته بود و سرهای دیگر بر در مسجد‌ها و دروازه‌‌های شهر و یك روز هم بر در خانه یزید."

مطلبی قابل گفتن نیست جز اینكه، أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِیمِ كَانُوا مِنْ آیَاتِنَا عَجَبًا ... نازدانه همه را به گریه واداشت...

پ ن: فایل صوتی بخش شام نفس المهموم را از اینجا دریافت كنید.



نوع مطلب : اهل بیت علیهم السلام، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
چهارشنبه 14 دی 1390 12:55
بسمه تعالی
قسمت سوم مطلب بالملخی تقدیم به سلیمان چی شد؟
محمد شاید نوشتم یه روزی...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی