تبلیغات
سیاه پوش - عشاق الزهرا...
 
سیاه پوش
کیمیایی‌ست عجب تعزیه داری حسین، که نباید ز کسی منت اکسیر کشید ...‏
درباره وبلاگ


و چه زیبا است آن پرچم سیاهی كه بالای گنبد تو به اهتزاز در آمده است و چه شیرین است آن لحظه ای كه برای مصیبت تو پیراهن سیاه برتن می كنم و شال سیاه عزایت را بر گردن می اندازم.
آری، من یك سیاه پوشم......
ابد والله ما ننسی حسینا ...

مدیر وبلاگ : محمد
نویسندگان
سه شنبه 15 شهریور 1390
چند روزی مانده بود به عملیات بدر. آقای برونسی رفته بود مرخصی. همین كه برگشت منطقه، شروع كرد به تدارك تیپ برای عملیات.
یك روز با هم تو چادرفرماندهی نشسته بودیم.سرش را انداخته بود پایین و انگار داشت به چیزی فكر می كرد.یكدفعه راست تو چشمهام خیره شد. گفت: «اخوان این عملیات دیگه عملیات آخر منه.»
خندیدم. گفتم: «این حرفا چیه حاج آقا؟ شما اندازه ی موهای سرتون تو عملیات بودین، حالا حالاها هم باید باشین.»
«همون كه گفتم، عملیات آخره.»
«شما همیشه حرف از شهادت می زنین.»
مكث كردم. جور خاصی گفتم:«اگه خدای نكرده شما برین، بچه ها چكار كنن؟»
آرام و خونسرد گفت: «همه ی اینا كه می گی، حرفه. من چیزی دیدم كه می دونم عملیات آخری منه.»...


بعد از آن روز، یكی، دوبار دیگر هم این جوری گوشه داد.روحیاتش را به حد خودم شناخته بودم. رو همین حساب خیلی كنجكاو شدم. با خودم گفتم: «حاجی خیلی داره رو این قضیه مانور می كنه، نكنه واقعاً...»
یك روز كه حال و هوای دیگری داشت، كشیدمش كنار. پرسیدم: «حاجی چه خبر شده؟ چی شده كه همه اش از شهادت حرف می زنی؟»
نگاهم می كرد. ادامه دادم: «راست و حسینی بگو چی شده؟»
یكدفعه گریه اش گرفت، خیلی شدید! جوری نبود كه فقط اشك بریزد. شانه هایش همین طور تكان می خورد، هق هقش هم بلند بود. ناله كرد: «چند شب پیش، مادرم رو خواب دیدم.»
منظورش حضرت فاطمه ی زهرا (سلام الله علیها) بودند. همیشه ایشان را به لفظ مادر اسم می برد. اشاره كرد به چادر فرماندهی. گفت: «تو همین چادر خوابیده بودم كه ایشان به من فرمودند: باید بیای.»
نگاه نگرانم را دوختم به صورتش. گفتم:«حاج آقا، شاید منظور بی بی این بوده كه آخر جنگ ان شاءالله».
«نه، این حرفها نیست! تو همین عملیات من شهید می شم.»
مات و مبهوت مانده بودم.تنها چیزی كه فكرش را هم نمی خواستم بكنم، رفتن او بود. گریه اش كمی آرام گرفت. ادامه داد: «مطمئنم تو این عملیات، مهلتی كه برام مقرر كردن تا رو زمین خاكی زندگی كنم، تموم می شه، باید برم.»
خاطر جمع و محكم حرف می زد.
یقین كردم كه در این عملیات شهید می شود...

و  امروز جنازه مطهرش برگشته است... آن هم در فاطمیه...

-----------------
پ ن:
1. این فایل صوتی را دانلود كنید.
2.فاطمیه التماس دعا
یا زهرا


نوع مطلب : اهل بیت علیهم السلام، دفاع مقدس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
جمعه 1 اردیبهشت 1396 12:10
Great delivery. Sound arguments. Keep up the amazing
effort.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی