تبلیغات
سیاه پوش - و دلی که می گیرد...
 
سیاه پوش
کیمیایی‌ست عجب تعزیه داری حسین، که نباید ز کسی منت اکسیر کشید ...‏
درباره وبلاگ


و چه زیبا است آن پرچم سیاهی كه بالای گنبد تو به اهتزاز در آمده است و چه شیرین است آن لحظه ای كه برای مصیبت تو پیراهن سیاه برتن می كنم و شال سیاه عزایت را بر گردن می اندازم.
آری، من یك سیاه پوشم......
ابد والله ما ننسی حسینا ...

مدیر وبلاگ : محمد
نویسندگان
جمعه 8 اردیبهشت 1391
تذکر: این مطلب از جنس بقیه مطالب این وبلاگ نیست، احتمالا از خوندنش مطلب خاصی گیرتون نمیاد.

صبح یه جمعه ی بهاریه، ولی برای من بهاری در کار نیست...ولی حال من گرفته... روح من خسته است... عزای مادر تموم شده و نفهمیدم چجوری گذشت... گاهی آدم خسته میشه از این روز و شبای تکراری...گاهی آدم می بره از این زندگی یکنواخت...گاهی اوقات احساس می کنی یه گم شده ای داری که نمی دونی چیه... گاهی دلت مثل سیر و سرکه می جوشه و نمی دونی چرا... گاهی یه مشکلی داری که هیچ کسی بلد نیست حلش کنه... کارت کم کم به جایی میرسه که فکر می کنی که اصلا آفریده شدی برای تحمل کردن این مشکلات لاینحل... گاهی وقتا میخوای بری یه جایی که نمی دونی کجاست... گاهی وقتا یه همدم می خوای که نمی دونی کیه... نمی دونم چرا اینجوری میشم... اثر مشکلاتیه که گریبان گیرم شده؟... یا اثر غفلته... هر چی هست حس خفه کننده و کشنده ای هست...اما در عین حال حسی دوست داشتنیه... امروز جمعه هست و حتی کار من به غروب نکشیده... امروز اذان صبح جمعه نرسیده بود که یه دفعه از خواب پریدم... تو فکر فرو رفتم... چرا دل ما برای تو تنگ نمیشه... چرا دیر به دیر یادت می افتیم... چرا دیگه گمشده ما تو نیستی... بدون تو لحظات کند میگذره و نمی فهمیم... دلم دنبال کوچه باغاست... کوچه باغ هایی که وقتی اونجا نفس می کشم... عطر تو رو استشمام کنم... بعد چشمام خیس بشه از یاد تو... روحم تازه بشه از محبت تو... دوست دارم از خونه بزنم بیرون... برم به سمت یه جایی که نمی دونم کجاست... اصلا کجا منو آروم می کنه... کجا خستگی رو از این وجود کرختم خارج می کنه... وقتایی که این حس بهم دست میده... فقط باید یه جوری... که نمی دونم چجوری... وقتمو بگذرونم... که این فکرا از سرم بپره... ولی اینا همش گول زدن خودمه... دوباره حالم خراب میشه... می افتم یه گوشه ای... به خوابیدن پناه می برم... میدونی وقتی هوا بهاری باشه آدم راحت تر خوابش میبره... وقتی که بیدار میشم... تو دلم به خودم فحش میدم که چرا این همه وقتمو هدر دادم... ولی چاره دیگه ای ندارم... از این حس باید فرار کنم... چه کنم... زندگی من دائما بین این خواب و بیداری و این حس عجیب و غریب در حال گذشتنه...یادش بخیر زمانایی که اینجور نبودم... یاد می کنم از زمانایی که فقط من و تو بودیم... و کسی نمی تونست بفهمه که بین من و تو چی میگذره... من با یاد تو خوش بودم... تو هم... نمی دونم... لابد از من یاد می کردی که یادت می افتادم دیگه... یادمه شبا که می خواستم برم خونه...توی اون خیابونای ساکت و خلوت... همش زیر لب.... تو فکر و ذهنم... با تو صحبت می کردم... با تو درد دل می کردم... شاید اگه کسی منو می دید فکر می کرد خل شدم... ولی اون وقتا عاقل ترین بودم... این چن ساله بین من و تو فاصله انداخت... نه فقط بین من و تو... که بین من و خیلی از خوبی های دیگه... بین من و خیلی خاطرات خوش گذشته... چقدر سخت گذشت این سالها... چقدر عجیب و غریب گذشت این سالها... از یه طرف فکر می کنی که چه زود گذشت ... از یه طرف می بینی که یه عمر گذشت... ببین... حالا که بی هدف شروع کردم به نوشتن... البته اینم خودش یه جوری فرار از همون حسه... سرگرم شدن با یه چیزی... برای فراموش کردن درد اصلی... داشتم می گفتم... حالا که شروع کردم به بی هدف نوشتن و با تو صحبت کردن... بخوام دردامو بنویسم... میشه مثنوی هفتاد من... جلوی خودم یه راه بی برگشت می بینم... یه مسیری که حتما باید طی کنم... از طرفی هرچی تو این مسیر جلو میرم... احساس می کنم از تو دورتر میشم... میخوام دیگه ادامه ندم حرکتو... اما نمیشه... یه جورایی... این وسطا... یه راه حلهایی... باید باشه که هم این جاده خاکی خشک و بی آب و علفو جلو برم... هم پا به پای تو حرکت کنم و ازت دور نشم... یه راه حلی باید باشه... چیه؟ نمی دونم...شاید اینم از همون سوالاییه که هیچ کسی جوابشو بلد نیست... شاید اینم از اون مشکلات لاینحلیه که به دوشمه تا وقت مردن... بی خیال... دیگه ادامه ندم... بهتره از اینجا بزنم بیرون... اما کجا برم... من که نه وقتی دارم و نه جایی... پس بهتره همین جا باشم... اما اینجوری هم که نمیشه... پس چه کنم... بقیه حرفامون باشه برای زمان دیگه ای که نمی دونم کی هست... میدونی که عادت ندارم حرفامو با تو مکتوب کنم... همین الانم مطمئن نیستم این کاری که می کنم کار درستیه یا نه... میدونی که سالهاست که خواستم هر چی بینمونه... تو این سینه بمونه... یه قرار بذار بیشتر با تو صحبت کنم... یه قراری بذار بازم برات نامه بنویسم... دعام کن... خودت میدونی که یه جورایی دیگه بریدم... دست منو بگیر و خودت آروم آروم جلو ببر... وگرنه عین این بچه کوچولوها یه قدم هم نمی تونم بردارم... خدا نگهدارت عزیزم...

-صبح یه جمعه بهاری-


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
نظرات ()
سه شنبه 16 خرداد 1391 01:17
جانا سخن از زبان ما می گویی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی